پنج شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶

اعزام اعضای کانون های فرهنگی هنری مساجد لرستان به اندیشه های آسمانی

به گزارش کانون سبحان حجت الاسلام سید علی موسوی، مسئول دبیرخانه کانون های فرهنگی هنری مساجد استان لرستان امروز(۱۱ شهریور) درجمعی از خبرنگاران، گفت: دهمین دوره اندیشه های آسمانی با مخاطب ویژه ترکیبی، از بین فعالین کانون های فرهنگی هنری مساجد برگزار می شود.   وی با بیان اینکه امسال دهمین دوره طرح اندیشه های آسمانی […]

حجت الاسلام موسوی:کانون های فرهنگی هنری مساجد سنگر مقابله هجمه های دشمنان هستند.

به گزارش «کانون سبحان»؛ حجت الاسلام سید علی موسوی، مسئول دبیرخانه کانون های فرهنگی هنری مساجد لرستان در گفت و گو با  شبستان در خرم آباد، با گرامیداشت سالروز تاسیس کانون های فرهنگی هنری مساجد، گفت: کانون های فرهنگی هنری مساجد پایگاه مهم دینی، انسان سازی و تربیت است. وی با بیان اینکه مقابله با […]

کد خبر:17950 | بازدید: 94
تاریخ انتشار:۱۱ مهر ۱۳۹۴ - ۹:۴۸ ق.ظ
پرينت خبر: چاپ مطلب

مثنوی «شورِ عشق» ویژه هشدارحماسی رهبرمعظم انقلاب به عربستان/منصور نظری

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن کانون سبحان/ منصور نظری:  مثنوی «شور عشق» تقدیم به رهبر دلیر و آزادۀ ایرانِ اسلامی و ولیِ امر مسلمین جهان، سید علی خامنه‌ای دامت برکاته در تفهیم به آل سعود که : اگر ایران تصمیم به واکنش بگیرد، اوضاع مسئولان عربستان خوب نخواهد بود و این واکنش سخت و […]

بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن

کانون سبحان/ منصور نظری:  مثنوی «شور عشق» تقدیم به رهبر دلیر و آزادۀ ایرانِ اسلامی و ولیِ امر مسلمین جهان، سید علی خامنه‌ای دامت برکاته در تفهیم به آل سعود که : اگر ایران تصمیم به واکنش بگیرد، اوضاع مسئولان عربستان خوب نخواهد بود و این واکنش سخت و خشن خواهد بود.

مثنوی «شورِ عشق».

کامِ یمن تشنۀِ، صُبحِ ظهورِ وَلا – می‌رسَدَم از مِنا، بویِ خوشِ کربلا

از یمن و از مِنا تا به عِراق و دمشق – غُلغُله‌ای در جهان، کرده به پا شورِ عشق

نعره جَرَس میزند، می رسد از رَه کَسی   – او که به در دیدۀ، منتظرانش بَسی

سِرِّ سحر می‌شود، فاشِ، به لب‌های نور   – می‌خورد آخر تَرَک، تُنگِ بُلورِ ظُهور

جانبِ چَشمش سَحَر، می‌دوَد آسیمه سَر – تا که کُند غُسلِ دَر، چَشمۀِ خورشیدِ زَر

این شب دور و دراز، این غمِ جان‌ها گُداز – می‌رسد آخَر به سَر، در سَحَری دِلنواز

گَشته به پا کربلا، بارِ دگر در یمن – بارِ دگر می‌بُرَد، سَر ز مَلَک، اَهرِمَن

کُشته به خاکِ یمن، خفته به خون بی کَفن – دشت ِ شقایق شده، چشمِ اُویسِ قَرَن

می تَپَدم دل به خون، جان به لَب از غَم کُنون – بس که زِ خاکِ یمن، لاله زند سَر بُرون

چَشمِ اُوِیسِ قَرَن؛ خون شده از درد و داغ – بس که شقایق زند، سر زِ گریبانِ باغ

کُشت غم و محنت و داغِ یمن، شیعه را    – ما به تماشایِ این، کرب و بلا از چرا

آمدنش را مگر ما نه دعا خوانده‌ایم  – او به یمن می‌رود، ما به چه جا مانده‌ایم

او به یمن می‌رود، بی‌کس و بی‌یار و تَک – بارِ دگر کوفیان، کرده دریغ از کُمَک

حِسِّ بدی دارم، از شهره به کوفی شدن –  کاش که سهمم شود، یارِ یمن آمدن

داغِ گرانِ یمن، می‌شِکَند پُشتِ ما – تا به کجا از بَلا،  کرده گِرِه مُشتِ ما؟

تا به کجا تا به کِی؛ خَشمِ فُرو خورده را؟ – تا به کجا طاقت این، قومِ دل آزُرده را؟

تا به کجا از مِنا، بویِ فراقم رسد ؟ –  تا به کجا نِفخۀِ؛ غَم زِ عِراقم رِسَد؟

تا به کجا خون چِکد، از سر و رویِ دمشق؟ – کی و کجا می‌زند، سَر زِ فَلَق، نورِ عشق؟

تا به کجایم به‌ جا،   بر چه ببندم رَجا ؟  – دستِ دل و دامَنِ، صبحِ ظهورش کجا؟

خون‌جگرِ فاطمه، داغِ تو ما را بِکُشت  – کرده چرایی به ما، یوسفِ دزدیده، پُشت

تا به کجا شیعه را، بی‌کسی و بی‌بَری  – تا به کُجا هر سَحَر، ظُلمتِ اِسکندَری

طعنه مرا تا به کِی، بر تو زند دیگری –  قلبِ علی تا به کِی، خون زدَمِ اَشعَری

تا به کجا تا به کی، صورتِ زهرا کَبود   – غرقه به خون تا کجا، فرقِ علی در سُجود

قامتِ سروِ مِنا، بارِ جنایت خَمود – تا به کجا کعبه را، ظُلمتِ آلِ سعود

تا به کجا خانۀِ، فاطمه را بویِ دود   – تا به کجا باید این، غِصۀِ غَم را شُنود

تا به کدامین شَفَق، سَر ز اَهورا به نِی – شامِ غریبانِ ما، تا به کُجا، تا به کِی

تا به کجا فاطمه، دل‌نگران دمشق – صبحِ ظُهورِ تو را، کو سَحَراِی شمسِ عشق

ضَجِه دُعا می زند، آمدنت را به عشق –   شانۀِ غَم می‌زند، بر سَرِ زُلفِ دمشق

لاله اذان می‌دهد، بر سر گُلدسته‌ها – کرده سَحَر نیَّتِ، قومِ زِ شب خسته‌ها

قامتِ غَم بسته گُل، بر سَرِ سَجاده باز – غرقه به خون، قَد کمانِ، فاطمه خواند نماز

بر سِرِ سِرِنیزه ها ، غافلۀِ ماه را –   سرمه به خون می کشم، چشمِ سَحَرگاه را

ضَجِه به شب می زند، بی‌کَس و درمانده‌ای – مُنتظرِ عاشقِ، دیده به دَر مانده‌ای

زمزمه بر لب کند، بُغضِ فرو خورده‌ای –خونِ جگر، دیده را، تا سَحَر اَفشُرده‌ای

کِه‌ی سَحَرِ آرزو، او به کجا بُرده‌ای – یوسف ِما را به سَر، گو که چه آورده‌ای

تا که شود شاید از، بندِ فراقَش خَلاص -خون شده از دردِ یاس، دیده کند التماس

صبحِ ظهورش بیا، موکبِ نورش بیا – در شب گُم گشتگی، آتشِ طورَش بیا

یوسفِ عیسی نفس، فاطمه را مُقتبَس – خیز و به کنعان بیا، شیعه به فریادرَس

حادثه در حادثه، کرده گِرِه مُشتِمان – رنج و بلا می‌دهد، تاب سر انگشتمان

بین زِ سعودی فُرو، خنجرِ در پُشتِمان  – یوسف زهرا بیا، داغِ مِنا کُشتِمان

خون‌جگرم ای ولی، از غمِ بسیارِ تو –   منتظرم در یمن، تا که شوم یارِ تو

از یمنم می‌رسد، بویِ خوشِ نَرگِسَت –   در تبِ داغِ مِنا، می‌کنم آقا حِسَت

داغ مِنا می‌دهد، بویِ ظُهور وَلی – باده به جوش آمده، در خُمِ سَیِّد علی

چهره برافروخته، پیرِ خراسانیَ ام –   قصدِ یمن کرده آن، سَیِّد نورانیَ ام

قصدِ یمن کرده تا، یارِ یَمانی شود – تا به ظهورِ وَلی، باعث و بانی شود

بسته میان را کَمَر، تیغِ دودَم، چون علی –   از رُخِ زهرایی‌َاش، هِیبَتِ حیدر جَلی

تیغ دودَم را بُرون، گر زِ نیام آورَد – کارِ سعودی به یک، حمله تمام آوَرَد

سَیّدِ قوم وَلا، خون‌جگرِ کربلا – ای به غمِ فاطمه، جان و دِلَت مُبتلا

پیرِ خراباتِ ما، قبلۀِ حاجاتِ ما – فاطمه‌ات را قسم، قصدِ مِنا را نَما

کرده تو را خون جگر، داغ ِمِنا دانَمَت   – باخبر از آن غَمُ، ماتم و حِرمانَمَت

مویِ سفیدت کِشَد، سینه به آتش مَرا   –   عشق تو پیرانه سَر، کرده سیاوَش مرا

پیرِ خراسانیَ ام، تا به کجا مَصلَحَت – این سپهِ عاشقی، را بِنَمایَش به خَط

چون قَمَرِ کربلا، مَشک و عَلَم را به دوش – تیغِ دودَم را به کَف، خیز و بر آوَر خُروش

پیرِ خراسانیَ ام، اِذنِ جهادم بِده – درسِ خوشِ عاشقی، را تو به یادَم بده

خیز و به کف گیر آن، تیغ دودَم را علی   – تشنه لبِ یاریِ، ما شده کامِ وَلی

کُن علم آن بیرقِ، سُرخِ شَقایق نِشان – این سپهِ شیعه را، سویِ سعودی کشان

تیغِ دودِم را بِنِه، در کفِ سردارِ عشق – تا که بگیرد یمن، هم چو عراق و دمشق

او که جهان خیره بَر، نورِ سلیمانیَ‌اش   – مستِ علمداریِ پیرِ خراسانیَ‌اش.

خیز و به‌صَف کن علی، لشکریانِ ظهور- بر کَفَت آوَر عَلَم، بیرقِ سبزِ غُرور

از غَم و دردِ منا، خون‌جگری یا علی  – زآتشِ اندَر یمن، شعله‌وری یا علی

موی سفیدت به سر، جان به لبم کرده یار- زُلفِ چلیپای تو، می‌کِشدَم سَر به دار

بارِ بلا می‌کشی، بس که به دوش غَمَت – بویِ علی می‌دهد، آهِ روان از دَمَت

دل مَکُن آشفته‌تر، از غمِ مِحنَت دِگَر  – از یمن و از منا، شورِ ظهورَش نِگَر

لَب زِ لبَت واکُنی، پیرِ خراسانیَ ام – غرقه جهانی شود، در یَمِ طوفانیَ ام

لب ز لبَت واکنی، روبه حِجاز آوَریم  –   سَر زِ سعودی به نِی، پیشِ تو باز آوریم

شورِ تو در سینه‌ها، سیّدِ خوبانِ ما   –   نذرِ لبت باشد این، رو ح و تن و جانِ ما

پیر خراسانیَ ام، قَصدِ منا کرده‌ای   –   قَصدِ علمداریِ، کربُ و بَلا کرده‌ای

قصدِ مِنا کرده‌ای، خون‌جگرِ فاطمه – تا که دهی کار این، آلِ زبون خاتمه

چهره بر افروختی، میر و علمدارِ ما – قصدِ یمن کرده‌ای، دلبر و دلدار ما

کرب و بلا پا کنم، گر که تو اِذنَم دهی – باده اگر از خُمِ، سُرخِ حُسینَم دهی

پیرِ خراباتِ غم،   بیرقِ حق کُن عَلَم – تا که زَند سَر زِ خون، تیغ دودَم از قلَم

تِشنه لبِ رفتنم، کرب و بلا را به سَر-   تا که بگیرم به بَر، خنجر و تیر و تبر

رفته دگر یا علی، صبر و قرارم زِ کَف   –   می‌زند آشفته دل، سازِ پریشان چو دَف

بی‌سر و سامانم از داغِ مِنا و یمن –   اِذنِ جهادم بده، سَیّد و آقایِ من

تا که کنم آن شهِ پستِ حِجازی خموش –   تا شِنَود نَعرۀِ، قومِ دلیران به گوش

اِذنِ جهادم بده، سید و سالار من   – تا که بگیرم سَر از، پیکر آن اَهرِمَن

کاخ سعودی کنم، زیر و زِبَر در یمن   – تا کُنم از غم رها، قلبِ اویسِ قَرَن

لب ز لبت واکنی کرب و بلا می‌شود – جانِ همه عاشقان، بر تو فدا می‌شود

لب ز لبت واکن ای، پیرِ خُراسانیَ ام   – اِذنِ جهادم بده، سید نورانیَ ام

به امید ظهور حضرت یار ……

سحرگاه پنج شنبه نهم مهرماه ۱۳۹۴- منصور نظری

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

rah
2015-04-27_132103
ogat94
104994_orig
104991_orig
2015-04-19_130338
2015-06-26_055049
2015-06-29_234100
2015-11-16_000503
2015-11-24_095018
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت محفوظ و متعلق به "کانون فرهنگی و هنری سبحان مسجد جامع کوهدشت"می باشد.
طراحی: دیــــزاین