چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵

حجت الاسلام موسوی: مساجد همواره مورد حرکت های مهم و اساسی بوده اند. موسوی کانون مساجد

به گزارش «کانون سبحان»؛ حجت الاسلام سید علی موسوی، مسئول دبیرخانه کانون های  فرهنگی وهنری مساجد استان لرستان در گفت و گو با خبرنگار  شبستان در خرم آباد، گفت: مسجد محل عبادت، بندگی و محل اجتماع و وحدت جهان اسلام است. وی، با اشاره به کارکرد های مساجد از صدر اسلام تاکنون، افزود: مساجد همواره […]

۳۱ مرداد آخرین مهلت ثبت نام جشنواره قرآنی مدهامتان در لرستان 2016-08-21_021356

به گزارش«کانون سبحان» به نقل از شبستان، حجت الاسلام سید علی موسوی، مسئول دبیرخانه کانون های فرهنگی و هنری مساجد استان لرستان، امروز(۲۷ مرداد) درجمع خبرنگاران، گفت: مهلت ثبت نان اینترتی در جشنواره قرآنی مدهامتان تا ۳۱ مرداد تمدید شده است. وی افزود:  تاکنون  حدود ۴۰۰نفراز اعضای کانون های فرهنگی و هنری مساجد استان به […]

کد خبر:18770 | بازدید: 80
تاریخ انتشار:۰۱ آبان ۱۳۹۴ - ۱۱:۳۶ ق.ظ
پرينت خبر: چاپ مطلب
ویژه تاسوعا و عاشورای حسینی 94 ؛

مثنوی عاشقانه عاشورایی/ منصور نظری

“کانون سبحان”؛ بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن در آستانه فرارسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی، قسمتی از مثنوی بلند «نینوا» تقدیم به عاشقان ذبیح‌الله الاعظم، حسین علیه السلام این مثنوی عاشقانۀعاشورایی شامل هفتاد و دو هزار بیت در ۱۴ دفتر و در وزن‌های مختلف می‌باشد که تاکنون بیش از بیست‌وپنج هزار بیت آن سروده شده […]

2015-10-23_010412“کانون سبحان”؛
بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن
در آستانه فرارسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی، قسمتی از مثنوی بلند «نینوا» تقدیم به عاشقان ذبیح‌الله الاعظم، حسین علیه السلام
این مثنوی عاشقانۀعاشورایی شامل هفتاد و دو هزار بیت در ۱۴ دفتر و در وزن‌های مختلف می‌باشد که تاکنون بیش از بیست‌وپنج هزار بیت آن سروده شده است
آمده‌ام که نِی شوم، تا که نوایِ او زنم  – و زخُمِ سرخِ کربلا، بر سَرِ نِی  سبو زنم
قصۀِ عاشقی کنم،تا زِ قتیلِ شور و شِین    –  تشنه لبِ بُریده سَر، کُشتۀِ کربلا حُسِین
گویم از او که تشنه‌لب، سر زِ قفا بُریدَنَش  – کرده به خاکِ نینوا، اسبِ جفا یکی تنَش
نَقشِ قمر به نیزه‌ها، غرقه به خاک و خون کِشَم –    جلوۀِ بی‌نهایتِ عاشقی و جنون  کِشَم
تا زِ خدایِ عاشقی، مثنویِ جنون کنم  –  از پَسِ پرده‌هایِ غم، سِرِّ مگو برون کنم
بَر قلم از عزایِ تو، رختِ سیه نموده بَر    –  از تو بگویم ای شَهِ تشنه لبِ بُریده سَر
آمده‌ام که سَر دَهَم در قدمِ خیالِ تو  – بالِ مَلَک کفن کِشَم،  بر تنِ پایمالِ تو
خورده ترک لبِ تو را، چون گلِ سرخِ پَرپَری –  بر سَرِ نِی کِشَم  به خون، غرقه سَرِ پیَمبری
شُعله به خیمه‌ها کِشَم در شبِ سردِ بی‌کَسی  –  نقشِ تو را به خون کِشَم، همچو خدا مُقدَّسی
ناله و اشک و آتش و، نیزه و تیر و پیکری-  چشمِ رُباب و گریه و  رأسِ علی‌ِاصغری
تخمِ سقیفه داده را، میوۀِ کربلا ثَمَر  –      دستِ پلیدِ ظُلمِ شب، کرده به نیزه‌ها سَحَر
کُنجِ خرابه‌هایِ غم، اشکِ سه‌ساله دختری  –  قِصِّۀِ غُصّه  می‌کند،  وقت سپیده با سَری
آمده‌ام که قصۀِ فرقِ دوپاره گویمت  –  بر سَرِ نیزه گشتنِ ماه و ستاره گویمت
دوشِ قَلَم عَلَم کُنم، بیرقِ سُرخِ  یا حسین  –  غلغله‌ای بیفکنم در دو جهان به شور و شِین
تشنه‌لبی کِشَم  قمر، کُشته به جُرمِ عشقِ او  –    بر سَرِ نیزه پابه‌پا، هم‌سفرِ دمشقِ او
کرب و بلایِ او کِشَم، دشتِ پُر از شقایقی  – غرقه‌به‌خون و بی کفن، پیکرِ صبحِ صادقی
بر سَرِ نیزه تا کِشَم، غرقه‌به‌خون خُدا جَلی  –  وَز لبِ او روان مِیِ، سُرخِ علی علی علی
سِرِّ مگویِ اهلِ حق، فاشِ به نیزه‌ها کنم –تا به سقیفه غِصِّۀِ، بی‌کسیِ خُدا  کنم
بر سَرِ نِی کِشَم  به خون، زُلفِ مُجَعَّدِ قَمَر  –  وز تن او جدا کِشَم، ساغر و مَشک و دست و سَر
ساقی و جام و باده را، غرقۀِ خون به نِی کِشَم  –  مستِ زِ اشکِ چشمِ او، مَشک و سبو و مِی‌، کِشَم
فاطمه را به شَهرِ غم غِصِّۀِ بی‌کَسی کنم  -هم‌نَفَسِ دلِ علی، نوحه‌گری بَسی کنم
قصّۀِ رویِ نیلی و مَعجر و دیده گویمَت  –    وقتِ هجومِ ظلمِ شب، مرگِ سپیده گویمَت
در شبِ سَردِ بی‌کَسی،  قلبِ علی به خون کِشَم  –  بومِ نگاهِ شیعه را، عاشقی و جنون کِشَم
سَرزَده در طُلوعِ غم، بر سر نِی  شقایقی – چشمِ سپیده را کِشَم،  سُرمه به خونِ عاشقی
کرده به مثنوی عَلَم، بیرقِ کربلا به دست  –  شعله زنم به خرمنِ، بودونبود و هرچه هست
آمده‌ام که جان و دل، بر سَرِ کربلا نِهَم  –    سینۀِ قومِ شیعه را  با غمِ او جَلا دِهَم
مستِ شرابِ زینبی، در سَحَر  دمشقِ او –  آمده‌ام که سَر نَهَم، بر سَرِ دارِ عشقِ او
بر سَرِ آنم از وِلا،  تا که به نیزه سَر نهم  – سینۀِ سُرخِ لاله را دل‌خوشیِ سَحَر دهم
قومِ به شب نشسته را، وقتِ سَحَر  پِیَمبَرم  –  تا به دیارِ عاشقان، بویِ خوشِ یمن  بَرَم
منتظرِ سپیده را، قِصّۀِ آمدن کنم  –  دل زِ تمام عاشقان، خون‌جگرِ یمن کنم
آمده‌ام زنم تو را، شعله به آهِ کربلا –  تا به شفایِ عاشقی؛  دردِ تو را کنم دَوا
دست و قلم نمی‌رود، تا که به نیزه سَر کشد –  بر تنِ غرقه خون او، این همه را تَبَر کشد
زُلفِ قلم به خون زنم، دل به یمِ  جنون زنم  – از خُمِ کوثرِ علی، بادۀِ  لاله‌گون زنم
شانه زنم به دستِ غم، زُلفِ تَرِ سپیده را    –  غرقه‌به‌خون کِشَم  به نِی، سَر زِ قَفا بُریده را
مه بِکِشَم  به اوجِ نِی، مَستِ شرابِ لَم‌یَزَل    –  حور و مَلَک کشیده از، لَعلِ لبِ تَرَش عسل
بر سَرِ نِی کِشَم  قمر، غرقه‌به‌خون، بُریده سَر  –  از غمِ عشقِ فاطمه، ناله سُرای و خون‌جگر
خون ز غمش خدا جِگر،  گریه سُرایِ هر  سَحَر    –  ضجۀ یا علی زند،  ماه مدینه پُشتِ دَر
تیغِ قَلَم بُرون کِشَم، دفترِ دل به خون کِشَم  – نقشِ اِلهِ عاشقی، پاره و لاله‌گون کِشَم
بر سَرِ دارِ عاشقی، رقصِ سَرِ وِلا کِشَم  –  پاره و بی کفن تنِ، کُشتۀِ کربلا کِشَم
آمده‌ام که قِصِّۀِ کرب و بلایِ او کنم    –  بر سَرِ نیزه‌ها چو او، غرقه‌به‌خون گلو کنم
غرقه‌به‌خونِ دل خُدا، از غم و دردِ او کنم  –  آنچه زِ کینه کرده با، پیکرِ او عَدو کنم
مَحملِ اشک و آه و غم،  بسته به ناقه شمس و مَه    –  سویِ دیارِ عاشقی، غافله‌ای فِتاده رَه
غافلۀِ غدیرِ خُم،  سویِ سقیفه می‌رود  –    جانبِ قتلگاهِ خود، قبلّۀِ شیعه می‌رود
بسته به محملِ آن وَلی، بارِ غریبیِ  علی  –  اَشکِ زُلالِ فاطمه، گَشته زِ چشمِ او جَلی
او به خدا که مُشتبَه، خوبِ بَری زِ هر گُنَه  –  بی‌کس و یار و بی سِپَه،  ترکِ وطن نموده شَه
رویِ مَلَک زِ غم سیَه، شب به سپیده بَسته رَه    -غرقه‌به‌خونِ عاشقی، چشمِ خُدا کند نِگَه
بر سَرِ نیزه می‌رود، سَر زِ ستاره‌ها و مَه  – غرقه‌به‌خون اذان دهد، آن شهِ مَستِ کَج کُله
جانبِ کربلا رود، غافلۀِ غدیرِ خُم  – تا نشود به ظلمِ شب، آمدنِ سپیده گُم
می‌رود او به کربلا،  ساقیِ کوثر ولا  –  سِرِّ جلیله تا کند، بر سَرِ نیزه بَرمَلا
آمده ‌تا که سَر نهد، بر سَرِ دارِ عاشقی  –  زنده زِ کربلا کند، رسم و رَهِ شقایقی
-شاهدِ غرقه خون گلو، بَربَطِ عاشقی زن او  –  خِرقۀِ سُرخِ عاشقی،  کرده چو لاله بر تن او
دل به هوایِ وصلِ او، تا به سپیده پَر کِشَد      –  شانه چو دست لاله بَر، زُلفِ تَرِ سَحَر کِشَد
پُر گِرِهَم چو نِی زِ غَم، نایِ شکسته می‌زنم  –  خنجرِ تیزِ عاشقی، کرده  جُدا سَر از تنم
آمده‌ام به سوزِ نِی، شعله کِشَم  به سینه‌ها  – سویِ دیارِ عاشقی، مرغِ نَفَس کنم رَها
بر سَرِ نِی چو دیده‌ام، آن مه سر بُریده را  –  شرح به مثنوی کنم،  آیه به آیه دیده را
آتشِ در دلم نهان، سَر کِشَد از لب و دهان  –  تا فِکَنَد شَرار غم، شعله به هیمۀِ جهان
فاطمه گر مَدَد کند، زُلفِ قلم به خون کِشَم    –  باده به نام مثنوی،  از قدحِ جُنون کِشَم
تا زِ خمارِ چشمِ او، مِی به پیاله سَر کِشَم    –      از کَفِ پیرِ عاشقان، خرقۀِ لاله بَر کِشَم
در سَرِ دل نمی‌رود، جُز به غم اقتدا کند  –  بر سَرِ نیزه خواهد او، کرب و بلا به پا کند
تا به شکوهِ مثنوی، مَحشرِ خون فرا کند  –  سر ز قلم بِبُرَد و قِصّۀِ نینوا کند
زُلفِ قلم به رنگِ خون، بر سَرِ نِی قمر کِشَد  – بر تنِ شمسِ عاشقی، شَعشَعۀِ تبر کِشَد
کاخ سپیده را  نگون ظلم سِکَندَر آورد    –  تا زِ امام  عاشقان،  کُهنه زِ تن دَرآوَرد
غرقه‌به‌خون و بی کَفنَ، بر سَرِ دارَش آورد  –  کِشته به دارِ عاشقی، کُشتۀِ  یارَش آورد
او که اذان خون دهد بر سر نیزه در شَفَق  –  در پِیِ او روان به غم، غافلۀِ اسیرِ حق
شام غَریبِ غُربتش، تا به همیشه بی سَحَر  –  خونِ جگر، فرو چِکَد، فاطمه را زِ چشم تر
باد صبا چو وصف او، با گُلِ نسترن کند –  لاله به رسم عاشقی بر تن خود کفن کند
دل نَکَنَد خدا  از آن، ماه بریده سَر گلو  –  آن به قبیلۀِ ملک، قبلۀِ عشق و آرزو
چیست به نیزه‌ها روان، جلوۀِ لم‌یزل مگر  – می‌چکد از لب تَرَش، شهد و شِکَر، عسل مگر
آنکه فتاده پاره تن، عور و غریب و بی کفن  – خون خدا روان از او، گشته چو زمزم از دَهَن
حور و ملک به سَر زنان، در پِیِ کاروانِ غم  –  غرقه‌به‌خون به نیزه‌ها، گَشته سَری جُدا عَلَم
رو به شفق روان شده، غافلۀِ تَبارِ عشق  –  نعره سپیده میزند، بر شبِ تیرۀِ دمشق
او که زِ زخمِ پیکرش، خونِ خدا شده روان  –  وز لب خونیَ‌اش مَلَک، خورده  شرابِ ارغوان
ساقیِ بزمِ لَم‌یَزَل،  آبِ عطَش به ساغَرَش  – دورِ سپیده می‌زند،  بر سَرِ نیزه‌ها سَرَش
قُرصِ قمر زِ شرمِ او،  گشته هلال و مُنکَسِر  –    رأس بریده می‌کند، بر سَرِ نیزه  فاشِ سِرّ
زُلفِ سپیده را به خون، شانه زند سُروشِ غم – عرشِ خدا به لرزه از، زلزلۀِ خروشِ غم
بر سَرِ نیزه بسته شب، محملِ چینِ  زُلفِ تَر- اشکِ سپیده می‌چکد، بر سَرِ دامنِ سَحَر
نورِ خدا زِ رویِ او، در شبِ نیزه‌ها جلی –    کرده طلوعِ عاشقی، ماه دوپارۀِ علی
آینه‌ای به رنگِ خون،  بر سَرِ نیزه می‌رسد  –  چشمِ خدا به رویِ او، جلوۀ خود کند رَصَد
فاطمه را تمامِ جان، بر سَرِ نیزه‌ای روان  –  می‌زند از غمی گران،  بر سَر و سینه آسمان
از غمِ ماه سَر جُدا، می‌شکند دلِ خُدا    –  می‌چکدش ز دیده خون، او به عزایِ کربلا
شورِ حسین و عشقِ  او، زیر و زِبَر کند جهان  –  بر سر نیزه می‌دهد، تا به همیشه او اذان
شورِ عزا و ماتمَش،  جوش‌وخروش در غَمَش –کون و مکان و نه فلک  -کرده به نوحه دَرهَمَش
مستِ الستِ او که بر نیزه اذان خون کند  – سِحرِ  خُمارِ چشمِ او، جان و جهان  فُسون کند
پردۀِ عشقِ نابِ او، تا به همیشه تا ابد – بر دلِ تنگِ عاشقان، تارِ شکسته میزند
بانگِ حجازیِ دَمَش، کوکِ عراقِ جان کند  -زخمۀِ کاریِ غمش، خون دِلِ اصفهان کند
مطربِ غم شوم که تا، پردۀِ کربلا زنم    –  بادۀِ سرخِ عاشقی، از خُم ِلا اِلا زنم
غرقه‌به‌خون چو او گلو،  وز می او زنم سبو  –  تا که شوم به مثنوی، راویِ کربلایِ او
سِرِّ سپیده می‌کنم، بر سَرِ نیزه فاشِ عشق  –  بویِ ظهورِ او دهد، حلقِ بریدۀ دمشق
شاهدِ مقتلِ منا، قصۀِ آمدن کند    –  نذرِ نگاهِ مستِ او، خونِ دلِ یمن کند
آمده‌ام زِ یوسفِ گم‌شده گفت‌وگو کنم –    تا که زِ آب‌ِدیده در، وقتِ سَحَر وضو کنم
تا ز طلوعِ عشقِ او بر همگان خبر دهم  –  مژده به شب نشستگان، آمدن  سَحَر دهم
فاش نگویم این سُخَن، تا به کجا، که دیده‌ام  –  بر سر نِی کُنَندَم از، آنچه که من شنیده‌ام
در پِیِ او به عاشقی، اسبِ نَفَس‌بُریده‌ام    –    آمده‌ام ز پا به دَر، بَس به پِیَ‌اش دَویده‌ام
سَر زِ خدایِ عاشقی، بر سَرِ نیزه دیده‌ام    –  بانگِ اذانِ عشقِ او از سَرِ نِی شنیده‌ام
مَستم از آنکه قطره‌ای، از لب او چِشیده‌ام  –    خونِ‌جگر منم که از، دیدۀِ او چکیده‌ام
تا به کجا نهان کنم، آنچه به دیده دیده‌ام    –  آمدنش ز آسمان وقتِ  سپیده  دیده‌ام
شعله به سینه می‌زند، سَر زِ زبان شَراره‌اَم  –  عِطرِ خوشِ وِلا دهد، سینۀِ پاره‌پاره‌ام
بر سر نیزه‌ها سَرَم، گر نرود چه گو کنم  –  دم نتوان از او زَدَن، پاره نه گر گلو کنم
گو که به دارِ عشقِ او، شیعه کِشَد سر از ولا  –  سَر زِ بَلا کجا کِشَد، مَستِ شرابِ کربلا
گو که زِ شیعه سر بُرَد ،مَستِ مِیِ سِکَندری  –  رو نکند نهان از او، مستِ شرابِ حیدری
دل ز جهان و خان و مان، بر سَرِ او بُریده‌ ها  –  بر سَرِ دارِ عشقِ او، سَر زِ وفا کشیده‌ها
منتظران، خَبَر خَبَر، شب رود و رسد سَحَر  –  بسته به ناقه محمل آن، رختِ سپیده کرده بَر
آینه‌دارِ کربلا، می‌رسد از رَهِ فَلَق        –  کرده علم به دوشِ خود، بیرقِ رهبریِّ حق
آید اذانِ عاشقی، گوید و جان جلا دهد  – بر دل ریشِ عاشقان،  مرهم کربلا نهد
در شبِ سردِ هجرِ او، کرده دلم تَبِ سَحَر –  بَر دَرِ باغِ فاطمی، سَر همه شب زند به دَر
در هَوَسِ لِقایِ او، جان دهم از برای ِاو    –    او که  به سجده می‌زند، بوسه ملک به‌پایِ او
جامه به تن سَحَر دَرَد، از غم و دردِ دوریَ‌ات  –    ضَجّه سپیده می‌زند، تا به کجا صبوری‌َات؟
حِلّۀِ سبزِ عاشقی، دوش تو را چه می‌سِزَد    –    وقتِ سَحَر زِ کویِ تو، بادِ ولا چو می‌وَزَد
ای نَفَسَت گره‌گَشا، فاطمه را تو مَه وُشا  –  در طلبِ ظهورِ تو، جان بدهم اگر خوشا
پرده ز رو فکن که تا، سَر ز رُخَت سَحَر زند  –  لب بِگُشا که بوسه بَر، مُهرِ لبت شکر زند
–در تبِ گرمِ  عاشقی، دل شده مبتلایِ تو  –    بر سر و سینه می‌زند، از غمِ کربلایِ تو
بال‌وپَر از جنون زند،  دل همه در هوایِ تو  – بر سر قاف عاشقی تا که زند  لَوایِ تو
نِی شده‌ام به سوزِ تو،  تا به تو خوش‌نوا شَوَم  –    نغمه نگارِ عاشقِ، دفترِ نینوا شوم
منتظران، خَبَر خَبَر، شب رود و رسد سَحَر  –  بسته به ناقه محمل آن، رختِ سپیده کرده بَر
آینه‌دارِ کربلا، می‌رسد از رَهِ فَلَق        –  کرده علم به دوشِ خود، بیرقِ رهبریِّ حق
به امید ظهور حضرت یار …
سحرگاه  هشتم محرم‌الحرام ۱۴۳۷ قمری  منصور نظری

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

rah
2015-04-27_132103
ogat94
104994_orig
104991_orig
2015-04-19_130338
2015-06-26_055049
2015-06-29_234100
2015-11-16_000503
2015-11-24_095018
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت محفوظ و متعلق به "کانون فرهنگی و هنری سبحان مسجد جامع کوهدشت"می باشد.
طراحی: دیــــزاین