شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

حجت الاسلام موسوی: مساجد همواره مورد حرکت های مهم و اساسی بوده اند. موسوی کانون مساجد

به گزارش «کانون سبحان»؛ حجت الاسلام سید علی موسوی، مسئول دبیرخانه کانون های  فرهنگی وهنری مساجد استان لرستان در گفت و گو با خبرنگار  شبستان در خرم آباد، گفت: مسجد محل عبادت، بندگی و محل اجتماع و وحدت جهان اسلام است. وی، با اشاره به کارکرد های مساجد از صدر اسلام تاکنون، افزود: مساجد همواره […]

۳۱ مرداد آخرین مهلت ثبت نام جشنواره قرآنی مدهامتان در لرستان 2016-08-21_021356

به گزارش«کانون سبحان» به نقل از شبستان، حجت الاسلام سید علی موسوی، مسئول دبیرخانه کانون های فرهنگی و هنری مساجد استان لرستان، امروز(۲۷ مرداد) درجمع خبرنگاران، گفت: مهلت ثبت نان اینترتی در جشنواره قرآنی مدهامتان تا ۳۱ مرداد تمدید شده است. وی افزود:  تاکنون  حدود ۴۰۰نفراز اعضای کانون های فرهنگی و هنری مساجد استان به […]

کد خبر:21297 | بازدید: 153
تاریخ انتشار:۱۹ آذر ۱۳۹۴ - ۲:۴۶ ب.ظ
پرينت خبر: چاپ مطلب
در پاسخ به یاوه‌گویی مقامات ترکیه در باب تهدید جمهوری اسلامی ایران؛

مثنوی «سلطان پوشالی»/منصور نظری

در پاسخ به یاوه‌گویی مقامات ترکیه در باب تهدید جمهوری اسلامی ایران، مثنوی «سلطان پوشالی» تقدیمبه‌تمامی مردم آزاده و آزادی خواه ایران اسلامی
/مَکُن تهدیدِ ایرانی، به ضربِ طبلِ تو خالی – دهانت را فروبند اِی، «رَجَب» سلطانِ پوشالی

2015-12-10_031419سرویس ادبی «کانون سبحان»/ منصور نظری: 

بِسْمِ رَبِّ العاشقی، رَبِّ الحُسین – شیعه را می‌آید از رَه نورِ عِین

بِسْمِ رَبِّ العشق و مهر و ماه و نور – اندک‌اندک می‌رسد وقتِ ظُهور

می زند فریادِ یا زهرا جَرَس – یوسفی آید زِ رَه، عیسی نَفَس

از پریشانیِ گیسویِ دمشق   – بِشنوید ای عاشقان این شورِ عشق

اندک‌اندک می‌رسد سَر انتظار – آید از رَه یوسفی زَهرا تَبار

آید از رَه قبله‌گاهِ شمس و مَه – جان به قربانی کنید او را به رَه

می‌چکد خونِ دل از چشمِ یمن – دارد این غوغا خبر از آمدن

این شبِ ظلمت به پایان می‌رسد  – فاطمی خورشیدِ تابان می‌رسد

یوسفِ زهرا رسد از راهِ عشق – بر لبش اِنّی اَنَا، اَللهِ عشق

مُنتقِم بر رنج ِزهرا می‌رسد   – یوسفِ گم‌گشتۀِ ما می‌رسد

میرسد زیبای شهر آشوب عشق – مَهدیِ زهرا، امامِ خوب عشق

در پاسخ به یاوه‌گویی مقامات ترکیه در باب تهدید جمهوری اسلامی ایران، مثنوی «سلطان پوشالی» تقدیم    به‌تمامی مردم آزاده و آزادی خواه ایران اسلامی

مُحقَّر شاهِ عُثمانی که هم‌پیمانِ شیطانی – زِ جور و ظلم و بیدادت، جهانی رو به ویرانی

اَلا اِی گرگِ دَرَّنده که مشغولی به چوپانی –   چه می‌جویی از این ‌پستی، رِذالت‌هایِ حیوانی

سعودی را کُجا تا کِی، شریکِ در هوسرانی   – کَم از ایمان و دین دَم زَن، تو اِی نَنگِ مسلمانی

کجا تا کِی مسلمانی، شود قربانِ نادانی   –   زِ فتنه بی‌گناهان را، کُنی تاکِی تو قُربانی

به شام ای بُرده شیطان را، به خوانِ خون به مهمانی – تو را سودی نمی‌آید از این افکارِ شیطانی

هَلا اِی در سَرِ خامَت ، تَفکُّرهایِ اِخوانی   – تَوَحُّش‌هایِ داعِش را، تو پنهان صحنه‌گردانی

زَدی آتش تو خَرمَن را، زِ اسلام و مسلمانی   – سَر از طفلان بریدن را چه دین است این و ایمانی؟

سَرِ آزادگان بَر نِی، تو کردی شاهِ عُثمانی – تو کردی خوار و آواره ، عراقی ، کرد و لبنانی

گدایی بر تو می‌زیبَد، نه فَغفوری و خاقانی   –   زِ سَر بیرون کن اِی پاشا، غلط سودایِ سُلطانی

به نامردی سَر از مَردی بُریدن، ننگِ تورانی – زَنَد داغِ سیاوش‌ها ، شَرَر بر قلبِ ایرانی

تو اِی روباهِ عثمانی ، کجا دَرخوردِ ِشیرانی   – هراسان بیدِ لرزانی زِ سردارِ سلیمانی

هواداری ز داعش را، تو ننگِ نامِ انسانی   – که دارد شَرمِ از رویِ تو هر دَرَّنده حیوانی

به نیرنگ و فریب آری ، تو عمر و عاصِ دورانی   – تو کردی قومِ داعش را، به نِی اوراقِ قُرآنی

زِ تور و سَلم و گَرسیوَز، زِ نامردان تَبارانی –   شکوه و فَرِّ ایرانی، تو را دارد هراسانی

تو ای آغشته دستانت به خونِ پاکِ صد آرش – به شام و لیبی و لبنان تو بَرپا کرده‌ای آتش

به خاک و خون سیاوش‌ها تو از ما می‌کِشی آری   – سپاهِ ظلمِ داعِش را تو پنهان می‌کُنی یاری

تو تیغِ کینِ داعش را نهادی بَر گلویِ حق   –   تو مردانِ سَحَر کُشتی به تیغِ ظُلمتِ مُطلَق

عَلَم کردی سیَه بر ما تو بِیرق‌هایِ داعش را   –   به نام ِدین تو آوَردی، پدیدار این فَواحِش را

کشیده اِی نقابِ دین، به ظلمت از ریا بَر رو –   نَه کمتر از یزیدی تو، که بَرپا کربلا کَرد او

تو را فاش این سخن‌گویم ، جهان احمق نه پنداری   – که این قومِ فواحش را، تو در آغوشِ خود داری

تو سَردارانِ زهرا را ، به جُرمِ عشقِ او کُشتی   – به عُشّاق علی از کین، زدی خنجر به هَر پُشتی

الا ای قوم در غُربت بریده سَر سیاوَش را    – کِشَد کیخُسروی روزی، کمانِ کینِ آرَش را

ندارد قوم ایرانی به داغِ ننگ و ذلّت تاب   –   از این خاکِ تهمتن‌ها، بِروید رستم و سهراب

سلیمانی به سَرداری، زِ نسل زال و بهمَن‌ها   –   به عُثمانی بیاراید، سپاهی از تَهمتَن‌ها

دودَم تیغی به کف او را ، به‌ رَسمِ حیدری آید  – و دربِ خیبرِ توران، علی وارانه بگشاید

زِ شام و لیبی و لبنان ، بِتارانَد فَواحِش را     بِکوبَد چون علی دَرهَم، سپاهِ ظلمِ داعش را

به یارانِ سفرکرده شهادت را قرارَش او   – خَوارِج را زند سَرها به تیغِ ذوالفقارَش او

چه حَدّ باشد که تورانی، کند تهدیدِ ایرانی – کُجا موشی توان دارد، هجوم ببر خیزانی

کجا کَرکَس تواند تا، کُند سودایِ شهبازی – کجا ایران دهد باجی، به ترک و رومی و تازی

که ایران خاکِ مردان و دلیران است و آزادی – و ساکت او نمی‌ماند به این کُشتار و جَلادی

روان مرگِ سیاوش را، زِ چشمانِ سَحَر ژاله   – ز ِخاکِ پاکِ این سامان نروید غیرِ آلاله

کجا این مهدِ آزادی، اسیری را نَهَد گَردَن   – کُجا پیراهنِ ذِلَّت کُند قومِ علی بَر تَن

هزارانش اگر خنجر، خورد از پشت و رو بر تن   – دریغا سَر سِپارد بَر، فریبِ حُکمِ اَهریمَن

تو اِی آلوده دستانت به خون، قومِ سیاوَش را   – بَسی رَذلانه اَفکندی، به شام آشوبِ آتش را

اَلا مَنفورِ عثمانی که بر ما آتش‌افروزی   – تو را این آتشِ فتنه بِسوزد پا به سَر ، روزی

به رسوایی کشد آخَر ، فریب و مکرِ پنهانی – تو حق را کِی نگهبانی؟ که خود سلطانِ دزدانی!!

چه خام این کرده پنداری، «رَجَب» سودایِ سلطانی   -چه رَه باشد گِدایان را به فَغفوری و خاقانی

تو اِی از نسل روباهان، کجا در حَدِّ شیرانی   – کجا اِی اهلِ نامردی، تو همپایِ دلیرانی

تو شوم آن جُغد مَنفوری، که خوش دارد به ویرانی   – تو را بر لَب نمی‌شاید شُکوهِ نامِ ایرانی

تو در دستانِ امریکا ، عروسک گونه رَقصانی   – و پنداری حماقت را ، که سُلطانِ جهانبانی

مَکُن تهدیدِ ایرانی، به ضربِ طبلِ تو خالی – دهانت را فروبند اِی، «رَجَب» سلطانِ پوشالی  

شکوهت را کند خواری، به سرداری، سُلیمانی – حِقارت بر تو می‌زیبَد، نه شاهی، موشِ عثمانی

تو قومِ بی‌گناهان را به خون آغِشته دَستانی     –     بُرَد داعش به اِذنِ تو، سَر از طفلِ دبستانی

به‌ظاهر گرچه انسانی، نداری ذَرّه وجدانی     – فِکندی آتشِ فتنه، به هر شهری و سامانی

و کولاکِ جهالت‌ها بِخُشکانیده هَرجانی – بهاری کو که آشوبد بر این خواب زمستانی؟

و میدانم که میدانی که شب را هَست پایانی  –  و می‌آید سحرگاهی زِ رَه خورشیدِ نورانی

به آخر می‌رسد روزی، شرارت‌هایِ شهوانی –   زمستان را بِتارانَد سپاهِ نوبهارانی

و می‌آید به سَر آخر شب دِیجور ظُلمانی –   و مردانِ یَمانی را کُند یاری خُراسانی

حَرَم گیرد سعودی را، به سرداری، سلیمانی – و سازد صُبحِ عاشورا ، ظُهور آن ماهِ پنهانی

جهان دارد عطش او را ، که زُلفَش بویِ غَم دارد   – مَلَک در خانۀِ چشمش، تَمنّای حَرَم دارد …

به امید ظهور حضرت یار …

سحرگاه ۲۸ صفر ۱۴۳۷ قمری -۱۹ آذر ۱۳۹۴

تبعیدگاه تهران –منصور نظری

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

rah
2015-04-27_132103
ogat94
104994_orig
104991_orig
2015-04-19_130338
2015-06-26_055049
2015-06-29_234100
2015-11-16_000503
2015-11-24_095018
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت محفوظ و متعلق به "کانون فرهنگی و هنری سبحان مسجد جامع کوهدشت"می باشد.
طراحی: دیــــزاین