یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶

اعزام اعضای کانون های فرهنگی هنری مساجد لرستان به اندیشه های آسمانی

به گزارش کانون سبحان حجت الاسلام سید علی موسوی، مسئول دبیرخانه کانون های فرهنگی هنری مساجد استان لرستان امروز(۱۱ شهریور) درجمعی از خبرنگاران، گفت: دهمین دوره اندیشه های آسمانی با مخاطب ویژه ترکیبی، از بین فعالین کانون های فرهنگی هنری مساجد برگزار می شود.   وی با بیان اینکه امسال دهمین دوره طرح اندیشه های آسمانی […]

حجت الاسلام موسوی:کانون های فرهنگی هنری مساجد سنگر مقابله هجمه های دشمنان هستند.

به گزارش «کانون سبحان»؛ حجت الاسلام سید علی موسوی، مسئول دبیرخانه کانون های فرهنگی هنری مساجد لرستان در گفت و گو با  شبستان در خرم آباد، با گرامیداشت سالروز تاسیس کانون های فرهنگی هنری مساجد، گفت: کانون های فرهنگی هنری مساجد پایگاه مهم دینی، انسان سازی و تربیت است. وی با بیان اینکه مقابله با […]

کد خبر:21297 | بازدید: 390
تاریخ انتشار:۱۹ آذر ۱۳۹۴ - ۲:۴۶ ب.ظ
پرينت خبر: چاپ مطلب
در پاسخ به یاوه‌گویی مقامات ترکیه در باب تهدید جمهوری اسلامی ایران؛

مثنوی «سلطان پوشالی»/منصور نظری

در پاسخ به یاوه‌گویی مقامات ترکیه در باب تهدید جمهوری اسلامی ایران، مثنوی «سلطان پوشالی» تقدیمبه‌تمامی مردم آزاده و آزادی خواه ایران اسلامی
/مَکُن تهدیدِ ایرانی، به ضربِ طبلِ تو خالی – دهانت را فروبند اِی، «رَجَب» سلطانِ پوشالی

2015-12-10_031419سرویس ادبی «کانون سبحان»/ منصور نظری: 

بِسْمِ رَبِّ العاشقی، رَبِّ الحُسین – شیعه را می‌آید از رَه نورِ عِین

بِسْمِ رَبِّ العشق و مهر و ماه و نور – اندک‌اندک می‌رسد وقتِ ظُهور

می زند فریادِ یا زهرا جَرَس – یوسفی آید زِ رَه، عیسی نَفَس

از پریشانیِ گیسویِ دمشق   – بِشنوید ای عاشقان این شورِ عشق

اندک‌اندک می‌رسد سَر انتظار – آید از رَه یوسفی زَهرا تَبار

آید از رَه قبله‌گاهِ شمس و مَه – جان به قربانی کنید او را به رَه

می‌چکد خونِ دل از چشمِ یمن – دارد این غوغا خبر از آمدن

این شبِ ظلمت به پایان می‌رسد  – فاطمی خورشیدِ تابان می‌رسد

یوسفِ زهرا رسد از راهِ عشق – بر لبش اِنّی اَنَا، اَللهِ عشق

مُنتقِم بر رنج ِزهرا می‌رسد   – یوسفِ گم‌گشتۀِ ما می‌رسد

میرسد زیبای شهر آشوب عشق – مَهدیِ زهرا، امامِ خوب عشق

در پاسخ به یاوه‌گویی مقامات ترکیه در باب تهدید جمهوری اسلامی ایران، مثنوی «سلطان پوشالی» تقدیم    به‌تمامی مردم آزاده و آزادی خواه ایران اسلامی

مُحقَّر شاهِ عُثمانی که هم‌پیمانِ شیطانی – زِ جور و ظلم و بیدادت، جهانی رو به ویرانی

اَلا اِی گرگِ دَرَّنده که مشغولی به چوپانی –   چه می‌جویی از این ‌پستی، رِذالت‌هایِ حیوانی

سعودی را کُجا تا کِی، شریکِ در هوسرانی   – کَم از ایمان و دین دَم زَن، تو اِی نَنگِ مسلمانی

کجا تا کِی مسلمانی، شود قربانِ نادانی   –   زِ فتنه بی‌گناهان را، کُنی تاکِی تو قُربانی

به شام ای بُرده شیطان را، به خوانِ خون به مهمانی – تو را سودی نمی‌آید از این افکارِ شیطانی

هَلا اِی در سَرِ خامَت ، تَفکُّرهایِ اِخوانی   – تَوَحُّش‌هایِ داعِش را، تو پنهان صحنه‌گردانی

زَدی آتش تو خَرمَن را، زِ اسلام و مسلمانی   – سَر از طفلان بریدن را چه دین است این و ایمانی؟

سَرِ آزادگان بَر نِی، تو کردی شاهِ عُثمانی – تو کردی خوار و آواره ، عراقی ، کرد و لبنانی

گدایی بر تو می‌زیبَد، نه فَغفوری و خاقانی   –   زِ سَر بیرون کن اِی پاشا، غلط سودایِ سُلطانی

به نامردی سَر از مَردی بُریدن، ننگِ تورانی – زَنَد داغِ سیاوش‌ها ، شَرَر بر قلبِ ایرانی

تو اِی روباهِ عثمانی ، کجا دَرخوردِ ِشیرانی   – هراسان بیدِ لرزانی زِ سردارِ سلیمانی

هواداری ز داعش را، تو ننگِ نامِ انسانی   – که دارد شَرمِ از رویِ تو هر دَرَّنده حیوانی

به نیرنگ و فریب آری ، تو عمر و عاصِ دورانی   – تو کردی قومِ داعش را، به نِی اوراقِ قُرآنی

زِ تور و سَلم و گَرسیوَز، زِ نامردان تَبارانی –   شکوه و فَرِّ ایرانی، تو را دارد هراسانی

تو ای آغشته دستانت به خونِ پاکِ صد آرش – به شام و لیبی و لبنان تو بَرپا کرده‌ای آتش

به خاک و خون سیاوش‌ها تو از ما می‌کِشی آری   – سپاهِ ظلمِ داعِش را تو پنهان می‌کُنی یاری

تو تیغِ کینِ داعش را نهادی بَر گلویِ حق   –   تو مردانِ سَحَر کُشتی به تیغِ ظُلمتِ مُطلَق

عَلَم کردی سیَه بر ما تو بِیرق‌هایِ داعش را   –   به نام ِدین تو آوَردی، پدیدار این فَواحِش را

کشیده اِی نقابِ دین، به ظلمت از ریا بَر رو –   نَه کمتر از یزیدی تو، که بَرپا کربلا کَرد او

تو را فاش این سخن‌گویم ، جهان احمق نه پنداری   – که این قومِ فواحش را، تو در آغوشِ خود داری

تو سَردارانِ زهرا را ، به جُرمِ عشقِ او کُشتی   – به عُشّاق علی از کین، زدی خنجر به هَر پُشتی

الا ای قوم در غُربت بریده سَر سیاوَش را    – کِشَد کیخُسروی روزی، کمانِ کینِ آرَش را

ندارد قوم ایرانی به داغِ ننگ و ذلّت تاب   –   از این خاکِ تهمتن‌ها، بِروید رستم و سهراب

سلیمانی به سَرداری، زِ نسل زال و بهمَن‌ها   –   به عُثمانی بیاراید، سپاهی از تَهمتَن‌ها

دودَم تیغی به کف او را ، به‌ رَسمِ حیدری آید  – و دربِ خیبرِ توران، علی وارانه بگشاید

زِ شام و لیبی و لبنان ، بِتارانَد فَواحِش را     بِکوبَد چون علی دَرهَم، سپاهِ ظلمِ داعش را

به یارانِ سفرکرده شهادت را قرارَش او   – خَوارِج را زند سَرها به تیغِ ذوالفقارَش او

چه حَدّ باشد که تورانی، کند تهدیدِ ایرانی – کُجا موشی توان دارد، هجوم ببر خیزانی

کجا کَرکَس تواند تا، کُند سودایِ شهبازی – کجا ایران دهد باجی، به ترک و رومی و تازی

که ایران خاکِ مردان و دلیران است و آزادی – و ساکت او نمی‌ماند به این کُشتار و جَلادی

روان مرگِ سیاوش را، زِ چشمانِ سَحَر ژاله   – ز ِخاکِ پاکِ این سامان نروید غیرِ آلاله

کجا این مهدِ آزادی، اسیری را نَهَد گَردَن   – کُجا پیراهنِ ذِلَّت کُند قومِ علی بَر تَن

هزارانش اگر خنجر، خورد از پشت و رو بر تن   – دریغا سَر سِپارد بَر، فریبِ حُکمِ اَهریمَن

تو اِی آلوده دستانت به خون، قومِ سیاوَش را   – بَسی رَذلانه اَفکندی، به شام آشوبِ آتش را

اَلا مَنفورِ عثمانی که بر ما آتش‌افروزی   – تو را این آتشِ فتنه بِسوزد پا به سَر ، روزی

به رسوایی کشد آخَر ، فریب و مکرِ پنهانی – تو حق را کِی نگهبانی؟ که خود سلطانِ دزدانی!!

چه خام این کرده پنداری، «رَجَب» سودایِ سلطانی   -چه رَه باشد گِدایان را به فَغفوری و خاقانی

تو اِی از نسل روباهان، کجا در حَدِّ شیرانی   – کجا اِی اهلِ نامردی، تو همپایِ دلیرانی

تو شوم آن جُغد مَنفوری، که خوش دارد به ویرانی   – تو را بر لَب نمی‌شاید شُکوهِ نامِ ایرانی

تو در دستانِ امریکا ، عروسک گونه رَقصانی   – و پنداری حماقت را ، که سُلطانِ جهانبانی

مَکُن تهدیدِ ایرانی، به ضربِ طبلِ تو خالی – دهانت را فروبند اِی، «رَجَب» سلطانِ پوشالی  

شکوهت را کند خواری، به سرداری، سُلیمانی – حِقارت بر تو می‌زیبَد، نه شاهی، موشِ عثمانی

تو قومِ بی‌گناهان را به خون آغِشته دَستانی     –     بُرَد داعش به اِذنِ تو، سَر از طفلِ دبستانی

به‌ظاهر گرچه انسانی، نداری ذَرّه وجدانی     – فِکندی آتشِ فتنه، به هر شهری و سامانی

و کولاکِ جهالت‌ها بِخُشکانیده هَرجانی – بهاری کو که آشوبد بر این خواب زمستانی؟

و میدانم که میدانی که شب را هَست پایانی  –  و می‌آید سحرگاهی زِ رَه خورشیدِ نورانی

به آخر می‌رسد روزی، شرارت‌هایِ شهوانی –   زمستان را بِتارانَد سپاهِ نوبهارانی

و می‌آید به سَر آخر شب دِیجور ظُلمانی –   و مردانِ یَمانی را کُند یاری خُراسانی

حَرَم گیرد سعودی را، به سرداری، سلیمانی – و سازد صُبحِ عاشورا ، ظُهور آن ماهِ پنهانی

جهان دارد عطش او را ، که زُلفَش بویِ غَم دارد   – مَلَک در خانۀِ چشمش، تَمنّای حَرَم دارد …

به امید ظهور حضرت یار …

سحرگاه ۲۸ صفر ۱۴۳۷ قمری -۱۹ آذر ۱۳۹۴

تبعیدگاه تهران –منصور نظری

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

rah
2015-04-27_132103
ogat94
104994_orig
104991_orig
2015-04-19_130338
2015-06-26_055049
2015-06-29_234100
2015-11-16_000503
2015-11-24_095018
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت محفوظ و متعلق به "کانون فرهنگی و هنری سبحان مسجد جامع کوهدشت"می باشد.
طراحی: دیــــزاین